تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید

دلم ترانه ای می خواهد

بی صدا مثل سکوت

عمیق رویاها...

برای روح زندانیم!

دلم باز تنها شده....

حتی در این تنهایی..

صدایی نیست...

حتی ملودی بی کران هستی !

دلم می خواهد که بار دیگر زمان می ایستاد...

تا باز صدایی بیاید

از ابر هایی که خبر از فرشته ها دارند... 

یا بادی می وزید و من سوار بر قاصدک های بی خبر...

می وزیدم و

 در نفس فرشته ها گم می شدم...

یا حتی کاش مثل کودکی شاد

هر صبح  بر روی سبزه ها اینقدر بالا و پایین می پریدم

که نه آسمان احساس تنهایی می کرد و نه زمین....

نه حتی دل کوچک خودم!

خدایا من هنوز دوستت دارم!تو هم همینطور؟!

ببخشم بیآ آشتی آخه بی تو زندگی خیلی مسخرست...

بعدا نوشت:جواب به اونی که گفت من از این پست فهمیم که گفتی وایسا دنیا می خوام پیاده شم!اشتباه نکن گفتم وایسا دنیا می خوام سوارت بشم! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:20  توسط باگ  | 

?Where are our dreams
dreams of love and peace
?and who tried to steal our freedom
I want to escape

Look up to the sky
you can see far away from here
so spread your wings and fly far
far from the sun and stars

اضافی نوشت:

اینجا(بلاگم) نیاز به تغییر داره؟!اگه آره بگید؟

خب بگید شاید گوش دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:9  توسط باگ  | 

در تالاب آفتاب بودم آنجا که نور می زد از روی آب ها....

صدای گنجشک بود و موج هایی که بر روی آب اینجا و آنجا از صدا هایی نامرئی ساخته می شد...

شاید ارواحی از زیر آب ها شاید هم از بالای آب ها با هم حرف می زدند...

شاید صدای آنها می بود....

ولی نه....

شاید جای قدم های روح سرگردان خودم بود...

آخر اصلا دوست نداشتم کسی در کنج خلوتم باشد....

دلم کمی تنهایی می خواهد...

از زیر آب هم نور می زد...

سرم را خم کردم و زیر آب رفتم...

صدای آب پرد ه های گوشم را محکم گرفته بود...

چه صدای محکمی!آرام بود ولی...

انگار قطره های آواز می خواندند و رقص کنان اینطرف و آنطرف می رفتند...

پرده های گوشم اصلا تکان نمی خورد ولی باز محو شدم در صدای بی نفسی....

سبک تر از این نمی شد...

بر روی آب شناور شدم...

آب می رفت و من هم...

و باز صخره ها بودند و تصویر خورشید در آب...

و باز آب می رفت و من...

وباز من می رفتم و تصویر خورشید...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 13:56  توسط باگ  | 

خدمت خداوند مهربان....

خدا جون چرا نور چراغ قرمزت اینقدر ضعیفه!

مگه تو نمی تونی هممونا خوب کنی...

مگه برات سخته که همه شبا راحت بخوابیم بدون فکر...

بذار هممون رویای سبز ببینیم!

خدای بخشنده تویی! خودت میگی...

منم میگم...

پس بذار آسمونتا ببینیم...

چرا از خواب بیدارم نمی کنی!

خسته شدم از این خواب که خودم می دونم که خوابم و توش رویای بیداری می بینما ولی باز می فهمم که خوابم...

خدا یکم صدای این زنگ خطرتا بلند تر کن!

شاید گوشام سنگین شده...

من دیگه خوابم نمیآد...

صبح شده دیگه می خوام بیدار شم....

خدا جون کاشکی بالشم نرمتر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه اگه نمی خوای بیدارم کنی...

چیرا دیروز بود ۱۰ روز پیش ۱۰۰ یا شایدم ۱ سال پیش بود...

چرا اون بار بیدارم کردی...

اینجوری گیج شدم...

می دونم بیداری و صبح قشنگ تره....

ولی تویه خواب مثله پر شناور شدم!

زیییینگ زیییییییییینگ زیییییییییینگ....(توهم بزنید:از این ساعت زنگی خیلی قدیمیآ)

بیدار شو صبح شده....

سلام صبح بخیر....

بچآ بیدار شین صبح شده ....

همه بیدار شدین یا نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 21:28  توسط باگ 

گل در ظرف شیشه ای

غرق بود در آب...

ریشه هایش پر از حباب شده بود مثل دیواره های ظرف.....

 

گل در ظرف گلی

خشکیده بود مثل دیواره های ظرف.....

دسته گلی خشکیده!این چنین نیست رسم زیبا شناسی!

خدایا؟!

من حال نوشتن ندارم!چطور چیزی بگم که کسی حال خوندنش را داشته باشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 16:50  توسط باگ  | 

بعدا نوشت: هیچی نفهمیدی!اگه می دونستم غیر از اینه حتما بهت می گفتم پر رو!

 

چه كسي حرف هاي يك روح كوچك را باور مي كند؟!

چه كسي؟!

اگر تو هم روح بودي!

بر همه سلام مي كردي و هيچ كس صدايي از تو نمي شنيد!

جالب است روح كوچولو شايد هم بامزه!تو بايد صداي سلام همه را بشنوي!اينجا ديگر حقيقت سكوت نيست!

حقيقت فشاريست كه كيلومتر ها هموا بالاي سرت بر تو وار مي كنند!

حقيقت بي وزني يك روح نيست!سنگيني آن زير نگاه است!يا وزنش در ترازوي گوش ها!

دوست من شايد اينقدر ها هم آسان نباشد متهم كردن يك روح كوچك ! به بي عشقي بي وفايي و يا هر چه دله تنگ تو مي خواهد بگويد!

من اگر بخاطر اتهامي كه به من مي زني به دادگاه شكايت نمي كنم بخاطر گناه كار بودنم نيست!

تو مطميني كه معناي ديگري ندارد؟!!

كمي فكر كن...

اگر مطميني من گناهكارم ، بگو...

حاضرم همين الان بميرم ، ولي بيشتر از اين گناهكار نباشم!

راحت باش ، بگو...

فعلا تو شاكي هستيآ و هم قاضي...

هر چه مي خواهي بگو....

............................................................................

بقول يكي از دوستان

ما كه شاديم ، ملت افسرده مشكلي دارن؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 9:47  توسط باگ  | 

باور کردم که خدا بیشتر از من زیبایی را برایم می خواهد....

تو هم باور کن! چیزی جز رنج را از دست نخواهی داد!

 ۲ روز تا کنکور!باز خوبه دیر تر از این نفهمیدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 20:27  توسط باگ  | 

حس نوشتن ندارم...

جمجمه ی دلم پر از سکوت شده!

انگار غرق شدم در دریایی از سکوت ، سکوتی عمیق...

احساس بی وزنی می کنم اصلا نمی فهمم فشار پاهایم رآ بر روی زمین...

اشک در چشمانم حلقه زده....

بی دورغ!صحنه ای از دریایی زلال را می بینم که در میانش شناورم!دریایی در ساحل مردمک های باز شده ام!

من و شنا کردن...

حتی از بچگی هم این را بلد بودم...

غم برای چی؟!

مگه امام علی نمیگه نا امیدی بزرگترین گناه...

پس برای چه؟!

چرخ و فلک دنیا ، هرگز فراموش نمی کنم بازی هایه کودکانه ام را با تو....

شادی چرخیدنت را

ترس از بالا رفتنت را

 احساس آرامش پایین آمدندت را...

و در آخر قصه ی پیاده شدن از تو و دوری....

زندگی هرگز زشت نبوده هرگز!هرگز....

زندگی پر از قطره هایه بارانیست که در زیر نور خورشید می درخشند...

پر از حس لطیفی که از آفتاب سوزان تابستان بر می خیزد!

من پرم از سکوت برای هیچ برای پوچ!

 

زندگی این نیست باور کن!باور...

زیبا زندگی کن ، پر از عشق ،پر از امید...

زیبا ترین لحظه ها در انتظار کسانی خواهند ماند که به وجود این لحظه ها ایمان دارند!

منم آن پر ایمانترین افسانه ی دنیا.....

 

زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم   زیبایی تو را می بینم  

چرا کامل نخوندی!بگو می بینی زیبایی را!خسته نشو....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 16:47  توسط باگ 

و در آخر می خوام ساده برم....

خدا نگهدار تا ۶ تیر !

درسته!می خوام این ۴۰ روزا دیگه بخونم...

چند تشکر خیلی ویژه از کسایی که چه فهمیدن و چه نه بودند و گاهی تو یه موقعیتایی خیلی کمکم کردند حتی اگر خودشان نفهمیده باشند! :

۱-اینم خداشون با لینکاشون....

خاله باران 

صدف(در هم برهم های زندگی من)

قاصدک(و این قصه ی بودن من است)

طنین(زندگی را هرطور بنگری زیباست!) 

زی زی (وخدایی در این نزدیکیست...)

۲-و خیلی های دیگر از قدیمی تر ها و جدیدا و همه کسایی که اومدن....

۳-و در آخر از خدای خوبم! لینک خدا هم اینه کل باند http یعنی

 حتی وبلاگ شما!پس همه برا اون بنویسیم......

یادتون نره....با خدا و برای خدا بودنا...

یادتون نره زندگی زیبا را...

یادتون نره من را....

دعا فراموش نشود!              امضا: خداپرست(باگ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 14:54  توسط باگ  | 

خدا...

اینجا کجاست!نگو مردابی زدی در گوشه کنار باغ خیال ما!

اینجا دریاچه ایست ای خدا... من که می دانم....

هر چه تو آفریده ای زیباست!مشکل از نگاه ماست!

جور دیگر ببین!با تو ام ... تعجیب می کنی!شاید من فرستاده ی خدا باشممگه چیم کمه!

خدا من با تو ام!نه شاید تو ما منی...

خدا دستانم را بگیر...

مرا به گوشه ای تنها ببر...

خدا یا... غم دل به هر که گفتم نشنید.... تو که می شنوی صدایم را؟!

ای خدا... ای عشق.... ای خدای راز... ای خدای نیاز....

ای خدای هم دم هم راز!

تو چیزی بگو با خدا یت....

اگر خدایی نداری...مهم نیست... با خدای من حرف بزن نه من خصیصم نه خدای نازنینم...اسم او این است....

می شنود صدایت را....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 21:28  توسط باگ  | 

اینجا که منم رستاخیز است

آنجا که تویی را نمی دانم...

اینجا که منم پر از شور است....

پر از درد است...

آنجا که تویی را نمی دانم...

چه شبایی! ما افسوس و غم چیا را می خوریم(همین الان قبل از ادامه بپرس از خودت واسه چی داری غصه می خوری!).... مردم غم چیا؟!(یکی عاشق پسر یکی دختر یکی عشق ماشین یا خونه یکی نمره ۲۰ یکی عاشق خدا یکیم عاشق یه تیکه نون واسه خوردن!(عینک ریز بینیاینم برای ایجاد شادمانی))

امشب خیابون پر بود از بچه هایی که می گشتن چیزی پیدا کنند از کیسه هایه زباله(لابد همه میگن اینجا باید از این شکلکایه غم گذاشت اما من میگم باید....)!

ولی تو بخند چون اینجا که ماییم پر از شکوه است...

برای هرکه ببیند!(تعجب نداره اگه میشه خندید!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 20:59  توسط باگ  | 

زندگی زیر این درختان چریدن است...

یا دیدن تار عنکبوت بر دیوار باغ....

می درخشد نور خورشید بر روح من انگار...

مورچه ها خفته اند

 بر تکه ای از یک برگ افتاده...

چه ناز خفته اند این ذره های پر آرامش....

راستی مورچه ها بیدار شدندآ ....

.....

و خاطره ای نه چندان زیبا برای شما ولی برا ما....

جاتون خالی تهران بودم ۳ روزی (من و او):

فقط تیتر وگرنه خیلی تولانی می شد:

۱-ایستگاه اتوبوس و دیدن دو هم مدرسه ای سال بالایی

۲-راننده ای با حس لطیف و اتوبوسی پر از عروسک و سر درگمی راننده در انتخاب آهنگ تا ساعت ۳ شب!

۳-رسیدیم تهران

۴-رفتیم خوابگاه دانشگاه تهران....افتضاح و کثیف...ماهی واقعی به دیوار...

۵-رفتیم دانشگاه تهران...خبری نبود....دکتر نیلی...

۶-رفتیم دانشگاه شریف اونجام خبری نبود....دکتر ؟۱! دکتر ؟۲!  دکتر رستگار .... و من شسته شدم

۷-رفتیم خوابگاه شریف...اونجا باحال بود...بچه ها مدرسمون... بچه های باحال....

۸-رفتیم خوابگاه دانشگاه علم و صنعت اونجام خیلی حال داد با دیگر بچه های مدرسمون....خوردن شام دوم....

۹-رفتیم دانشگاه علم و صنعت....

۱۰-رفتیم دانشگاه شریف....دکتر جاهد...دکتر صامتی...

۱۱-رفتیم خوابگاه شریف....شام خوردیم...رفتیم پارک جمشیدیه...باحال بود.... مخصوصا سنگ کاری هایه روی کوه...و سکوت عمیقی که بدون شک هممون حسش کردیم...شک ندارم که هیچکس دلش نمی خواست سکوت شکسته بشه....

۱۲-شغال شدیم(اصطلاح به معنیه:چون زیادی مهمون شده بودیم پیادمون کردند)...۶ تا آیس پک...اصفهان ۱۲۰۰ بود اما نامر ۲۰۰۰ می داد...البته من نصفشا دادما..!

۱۳-برگشتشم خوابگاه شریف ساعت ۱۲:۳۰ شب ... بیچاره نگهبانه را از خواب بیدار کردیم تا درا باز کنه...خوابیدیم...و صبح آخر در شریف...

۱۴-دانشگاه شریف...دکتر جمزاد....دکتر کسایی....موفقیت...دکتر جمزاد....موفقیت واقعیت گرایانه...ریس دانشکده و معاون آموزش.... باز هم همان واقعیت...

۱۵-هیت  اصفهانی سمپادی در تهران...آش شلقلمکار...

۱۶-حرکت بسوی ایستگاه قطار....تابلو سوخته و آتشنشانی با آژیرایه بلندشون....داشتیم سوار مترو می شدیم...

۱۷-شلوغ بود...تا اومدم سوار شم درا بست ... من موندم میونه در.... نامرد درا که باز نمیکرد که...یه لحظه ترسیدما! .... در باز شد با کمک دوستان آشنایان و مسافران عزیز....

۱۸-اومدیم برین ساعت ۱۰:۱۰ .... و بلیط ساعت ۱۰:۳۰....مام بی خیال...

۱۹-ساعت ۱۰:۲۹ ایستگاه قطارا دیدیم...فهمیدیم...باید بدوییمساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم به قطار....هووورااااااااااااااااااااا......

۲۰-با ۴ تا از سال بالایی ها همه تو یه کوپه...از خوبیا و بدیا خوابگاه و رشته و کنکور  گفتیم... از قصه ها و خاطره ها... ۱۲:۳۰ خوابیدیم...۵:۵۰ اصفهان بودیم...و من ۷ خونه بودم....

۲۱-خیلی باحال تر از این تیترا بود و خیلی تلخ تر از شسته شدن ها...ولی بسیار زیبا بود...

۲۲-من یک کنکوری بود هستم ولی نخواهم ماند فقط ۵۰ و اندی روز دیگر...

۲۳-مرسی از دعایی که شب کنکور دارم...همتون دعا کنید...نه برای اینکه شریف قبول شم...

۲۴-برای اینکه خدا اون چیزی را که دوست داره بهم بده و کمک کنه که منم همونا ازش بخواما همونا دوست داشته باشم

۲۵-همتونا دوست دارم....خدایا تو را بیشتر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 12:20  توسط باگ  | 

 

بع بع !

آهای چوپون(چوپان)!آهای  سگ گله!

کجاییند من شدم بز گله!
با شما هام...

 آهای با شمام که دارید می خونید!

شمام بع بع کنید...

بیایید بریم چرا...

بریم رو چمنا زیر آفتاب خدا...

یکم بی خیال باشیم...

اه ، کاش سگ گله نبود...

می شد رفت تا اون دور دورا..!

No jAnBeYe SiaSi!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 18:37  توسط باگ  | 

 

پرنده از کنار ماه می گذرد

 و من از برگ ها

    از زیر شاخه های افتاده ی

                          بید مجنون ها...

من به بهشت رسیدم

  به گذری از بی خیالی

و چون گنجشک ها

  چه چهه می زنم...

 

خدا همین الانم با ماست !

چه باور کنیم ، چه نه!

خدا نیمه گمشده ی هممونه چه قاتل باشیم چه عارف  و (یا شایدم عاشق!) و چه...

باید چیکا کرد که عاشق خدا باشی ، هیچی به خدا....

اون که عاشقت هست توم بگو منم عاشقم ، چاکرتم ای خدا!

لازم نیست 1 ماه تلاش کنیآ و زحمت بکشی تا یهویی عاشقت بشه و بشی بهشتی!

فقط یه لحظه باور کردنش بسه برا اینکه

بزرگترین عارف دنیا بشی!

جمله خطرناک(نخونش!اگه نمی فهمیش):از هیچی نترس!حتی احساس گناهم نکن ، از هیچی!میشنوی از هیچی...

بی خیال هر چی بوده!

بقول یه فیلسوفی:"زندگی کوتاهتر از آن است که دست کم گرفته شود!"

اگه تو حسرت لحظه های قشنگی باشی که الان نیستد ، واقعا احمقی !

 احمق ، خر ،خنگ ، دیوونه ای ، خلی ،(یا شایدم عاشق) !

اونا را خودت و خداتا (و یا شاید عشقتون) با هم ساختین!لحظه های شیرینا می گم....

اون لحظه ها از اولم نبودن!شما ساختینشون....

پس  ازشون بگذر ، خودتا به این درا و اون در نزن تا برگردن!

بقول یکی:

تو مثل  یه  سنگ ریزه ای تو آب یه رود خونه ، الکی تلاش نکن راهتا عوض کنی رود خودش تو را می بره اونجای که اسمش دریاست (پیش خودت ، خدات ،(یا شایدم عشقتون!) ) ....

لحظه ها خودشون ساخته می شند ، اگه خودتا با سمفونی کیهان یکی کنی ، خودتا کوک کنی با ساعت خدا! ساعتی که در حرکته....

و مطمین باش کسایی می رند بهشت که تو این دنیا بهشتا دیده باشند!

پس لمس کن بهشتا!

~ عکس از خودم~

همراه نوشت:

از پریشب....

یه صدای دیگم هست ، ماشین آشغووووووووووولانس!

امشب صداش خیلی خوشگله (نخند بچه!نخند....) ، منا که کلی برد تو حس ، رفتم تو آسمونا ، میون کهکشونا!

انگار خودم اونجا بودم...

ستاره ها را از نزدیک می دیدم ، اگه دوربینم پیشم بود ازشون عکس می گرفتم

که باورتون بشه آسمون اونقدر زیباست که ارزش دیدن داره!

ارزش داره ،

    برو ببینش....

سلام منم به ماه برسون....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 6:55  توسط باگ  | 

 

و باز نمی دانم چه بگویم...

می خواهم در سکوتی بی همتا...

در گوشه از آسمان بنشینم

 و به عطر پاک گلها

چون فرشته ای مقدس

بنگرم...

می خواهم به ته دریا بروم

و آنچنان فریاد بزنم

که طنین صدایم

موج های دریا را شگفت زده کند.... 

ای خدای آسمان و آب

شاید دلم می خواهد ساکت بمانم.....

 

دیروز بغضم ترکید!دیگه نمی تونم ازش دور باشم...نمی فهمم چمه!دوباره اسیر همه چی شدم...هر روز عاشق!فرداش فارغ!امروز با خدا فردا با شیطان!یه روز عاشق قاصدک!یروزم از خشم لگد میزنم بهش!

چند روز پیش با پا زدم به یه قاصدک پرواز کنه!اما از بس عصبی بودم آنچنان شوتش کردم که از ساقه رفت هوا!

چی بگم!دلم براش تنگ شده!از همه خستگیام خسته شدم!می خوام دوباره از اول شروع کنم!

مثل پارسال که اوضاع خیلی بد بود خیلی خیلی خیلی!

بازم می خوام همه چیزا فراموش کنما از اول زندگی کنم...

می خوام دوباره غم و غصه را چال کنم ... اما این بار تو یه قبرستونی که خیلی از این جا دور باشه!

*راستی نمی دونم چرا همه حالشون بد شده!من همه اونایی که به وبلاگاشون سر می زدم همه خوش بودیم!اما حالا هممون...! چرا؟!!!!!!!!

واقعا چرا؟!

اما بازم خدایا شکرت!چون می دونم که که یروزی خیلی خیلی خیلی بدتر از این بود....

شرمنده حال جواب دادن کامنت را نداشتم..شما ببخشید....

بیایید دوباره از اول بسازیم همه چیزا!بی خیال هرچی بوده و شده!

من می خوام رها باشم پس می شوم!

شادتر از دیروزم....

اونایی که می فهمند من چی میگم حتم لحظه های قشنگ داشتند!باورم دارند که دوباره می تونند داشته باشند!پس چرا نداشته باشم ؟!

مگه قبلا نساختیم بازم می سازیم....

یکی گفت کاری نکن که لازم شه بگی برام دعا کنید!

اما من کردم

 پس برام دعا کنید.....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 14:52  توسط باگ  | 

ای روح من بس کن..

دیگر طاقت بی تو بودن را ندارم...

ای اشک تو چیزی بگو....

   بگذار رهاتر باشم

      لحظه ای با او تنها تر باشم...

برای مردن زود است

  من با خود قرار ها داشتم

      بر سر مروارید پر نقش صدف.....

ای تاریخ تکرار نشو...

 دلم هوای قایقرانی دارد هنوز

     ای ساحل آبی بیکران

         ای اولین پرتو خورشید

             ای آخر دنیا

                  تو کجایی...

افسوس که روحم دیگر بیکار نیست!

حتی جواب سلام هم نمی دهد....

   انگار اصلا با من آشنا نیست....

-~*هنوز هم از خدا رنگی بر جای مانده*~-

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 23:50  توسط باگ  | 

می بینی...

حتی اگه لب ساحل باشی...

کسی هست که بالاتر رفتن را برات آرزو کنه... آره همه دستشون یه نردبون گرفتند آ می گند از این برو بالا....آره برو تا برسی به آسمون پیش خدا...!ای خوش دلان رویا پرداز... در آرزو بمانید...

ولی دل من می خواد هنوز لب ساحل قدم بزنده....

هنوز همه صدف های دریایی را کامل ندیده و تعدادشونا نشمرده....

بقول سهراب(دقیقش را یادم نیست ولی): انگار روح من بیکار است.قطره های باران را درز آجر ها را می شمارد....

وای چقدر من با این تیکش حال میکنم : انگار روح من بیکار است...

آره..من هنوزم دلم می خواد همین جا کنار ساحل قدم بزنم...

دلم می خواد با ماهی ها باشم...

دلم می خواد خدا را از همین نزدیکیا ببینم...

باز بقول یه شاعری که این یکیا حتی اسمشم نمی دونم (یچیزی تو این مایه ها: یار بی پرده از در و دیوار در تجلی است یا اوالابصار...)

دلم می خواد خدا تو قلبم باشه و نه .....

پس دست در دست خدای بیکرانم...در آفرینش بی کرانش قدم خواهم زد....

تا روزی دلم بگوید سلام خدا و خدا هم بر من بگوید سلام  عزیزم....

و آنروز منم در عرش و عرش در من...

شاد تر خواهم بود بی نهایت تر از شادی امروزم....

-~ * اهل بی مرزترین دریا باش* ~-

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 7:3  توسط باگ  | 

اما....

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

برس به فریادم....


به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم...

وسط غربت آب صدف شناورم...

باغ خوش عسل منم...

دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر... 

تو را که می نویسم دست من خوش بو میشه .... دسته نرگس میشه!

به تو که فکر می کنم ساز خوش صدا منم.... رقص یک پر در هوا..... رقص واژه ها منم.....

دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر...

به تو که فکر می کنم گر می گیرم از خوشی مثل یه رنگین کمون...

دستما بگیر تا بالم در بیاد...

 که تن من رقص جانانه می خواد... رقص آزادی رنگ های قشنگ...

دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر... دستما بگیر...

(نمدونم ماله کیه!اما شهریار قنبری خونده)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 6:44  توسط باگ  | 

عهد سنگ و چوبسار و رشک

یاد خاطرات ماقبل تاریخ و شوق ارشک.....

....(یتیکه حذف شد! و ادامش را ببین....)

تو از رشک و ارشک گفتی و از بازی ترنج و نارنج...

تو از چشم های بسته و از دستان خسته....

آه که صدایم بیشتر از سکوتم به کس نرسید!

امروز تن رشک آلودم از آفتاب کجایی گرما را می پرسد..!

....(یتیکه حذف شد! و ادامش را ببین....)

ای ترنج سلام مرا به نارنج برسان که انگار هرگز او را نخواهم دید ....

صدای پرنده و نغمه ی گرما بخش رشک را !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 7:13  توسط باگ  | 

چرا دشوارترین کار در جهان این است

 که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است؟

وبلاگه ۱ ساله ی من و ما ....منم ۱ سالم شدم ...

یه زندگی جدید همسن وبلاگم....

تولدومووووووووووووووووووووووووووووون مبارک!

 ******************

 جاناتان و این آخرین کلماتی بود که بر زبان می آورد:

 در راه عشق عمل کن...

از کتاب جاناتان مرغ دریایی(بخونیدش فوق العادست!)

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 8:8  توسط باگ  | 

باز به افق می نگرم

به راه دوری که طی کردم

به بیماری که از سرزمین کابوس پا به دنیای اشراف زادگان گذاشت!

اشراف زاده ای که امروز گریه می کند از ترس کابوس....

دیگر شبها در خواب باغ را نمی بیند تا درش را بگشاید...

هر دری را باز می کند با ترس دیدن هیولاهای شش دست شش چشم سه پوز! آخر چرا؟!

 

ای جنگجو

تو بر سر راه جادوگران تردیدگر ایستادی

پس چکسی تورا چنین افسون کرده

که از ترس کابوس های شبانه حتی خواب ایستادگی را هم از یاد برده ای....

 

نمی دانم ای چشمان افق نگر...

من نیز روزی به افق نگریستم

و آن لحظه که ماه غروب می کرد و اولین پرنده به نشانه طلوع خورشید پرواز کرد

با خود عهد کردم که روزی کسی مرا ببیند

که غروب می کنم و از آن سوی دیگر روحم طلوع می کند و اولین پرنده ای باشم که ندای نور و خورشید را به هستی می دهم...

 

روز پیروزی فرا رسید ، روزی که چشمانم را باز کردم و در اولین نگاه صبحدم ، آسمان نیلگون بر من سلام کرد!

نمی دانم شاید غرق در شادی پرواز 

خورشید و آسمانی را که بر من درود فرستادند فراموش کردم که اکنون بر بال های شکسته ام اشک می ریزم!

 

آری ای چشمان افق نگر

تو خود مرا اشرافزاده ای جنگجو خواند و من خود را هر چند با بال های شکسته ولی پرنده خواندم!

آیا باز نمی توانم پرواز را یاد بگیرم منی که از هیچی در کابوس پرنده ای آزاد ساختم...

آری... بی شک بال های شکسته پر از دل گرمیست.... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 14:33  توسط باگ  |