تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید
دیگه این دفعه نمی گم برو به امید دیدار

نازنینم به سلامت

عشق من خدا نگهدار

این پست کاملا همینجوریه نه عاشقم نه نازنین میشناسم نه حتی امید 

خدایا جالبه ها بعضیآ کلا یادشون نیست که وجود داری!حتی اونایی که قبولت دارند!

یه دوستام یه کار باحال کرده ریمایندر گذاشته رو گوشیش روزی ۶ ۷ بار میگه خدا

حالا چی شد که این بحث آ میگم!راس بگم دیروز یادم افتاد که الان خدایی هم هست خیلی جالبه ها!واقعا یادم نبود!!!!

اما می دونم حتی الانم دوسم داریآ میشه جبران کرد

چه پست مسخره ای زدمآ. فکر کنم جدی جدی دارم دیوانه میشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 22:27  توسط باگ  | 

این چند وقته چند بار پست نوشتم اما هر دفعه پشیمون شدم بذارمش!ایندفعه همینحوری شرو میکنم فقط می خوام بنویسم(نمی خواستم اینم بزنم!شایدم پاکش کردم).....

صدايي نيست ، كجايي اي سراب خيال....

اي صداي تنهايي من مي روم سوي دياري كه حتي تو نباشي ، خدا نگهدارت.....

خدايا تو در ديار ما باش ، يادت كه مانده  ، نگو كه از يادت رفته ام ، پس كجايي ؟

بقول شاملو يا نميدونم اخوان:

 "من اينجا بس دلم تنگ ست و هر سازی که می بينم بد آهنگ ست..."

خدايا  پريشانم ! اين روز ها از ترس  نبودنت ، ديوانه تر هم شده ام!

كجايي مهربانم؟............

 همراه نوشت:بچآ  اینا بگم که نگیند نامردم که خیلی وقته جواب نظراتونآ ندادم!بخدا حس و حالم اجازه نداد!خیلی گلییییییییییییییییددددددددددددددد همتون !باور کنید بیادتونم.....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 18:45  توسط باگ  | 

چقدر خاطره دارم با این وبلاگ!انگار نمی تونم ولش کنم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 21:41  توسط باگ  | 

تو چیزی گم نکرده ای که بخواهی پیدایش کنی...

تو دچار فراموشی شده ای!فقط یابد به یاد بیاری...

چیزی جاودان در درون تو نهان است...

چیزی فنا ناپذیر و الهی....

سفر باید کرد ولی نه به دور دست ها....

(حتی نمیخواهد از خونه بری بیرون سفری درونی)

در سکوت بنشین...

کمی به آسمان درونت بنگر...

کمی آرام باش!کمی به ذهنت تنهایی و سکوت هدیه کن!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 19:11  توسط باگ  | 

و باز در کنار پنجره اتاقم خوابیده ام

سرم رو به آسمان به خودم می گویم که چه شده که این روز ها کمتر نگاهم بر این بی کران آبی با آن ابرهای سفید پر آرامشش می افتد؟!

جوابی نیست!ولی بیخیال فعلا مهم چیز دیگریست!تا وقت هست....(چقد من از این کلمه "بیخیال" خوشم میاد)

می خواهم بجای فکر کردن به این موضوع کمی بیشتر نگاه کنم!(به آسمون!)

انگار که هر لحظه آرام تر می شوم!

انگار هر پرنده ای که ار این سقف بلند می گذرد مرا یه یاد خدا می اندازد!

چه احساس خوبی که بعد از چند هفته ای!باز چند لحظه ای یاد او کردم...

این رنگی نوشتم که هوا سرد است!جاش یکم حس تابستون بگیریند گرم شیند!بفرما چای ای قهوه ای چیزی میزی...

بازگشتم!خوش آمدم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 19:13  توسط باگ  | 

داره صدای بارون میاد!صدای رعد و برق!خیلی دوسش دارم!

فقط دلم می خواست بنویسم همین!

یعنی بازم کسی ار این ورا رد میشه!؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 14:2  توسط باگ  | 

خوش اومدین::بفرماید!ایشالا غم آخرم باشه::مرسی خیلی ممنون!عمر شما باشه::بفرمایید تو!کاری هست بگین::خیلی ممنون!من هستم::واقعا ممنونم!مارم شریک بدونین تو غموتون::اوهم اوهم!چه پسر خوبی بود روحش شاد::اموات شمام!.....

برای شادی روح اموات.....

جوانکی بود روزی...

رفت از پیشمان....

یادش شاد....

روی سنگ قبرم چیزی بنویسید!

ولی اینبار پر معنا تر از...

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود، اهل زمين نبود، نمازش شکسته بود.....

آخیش تو این قبر یکم خوابیدم سر حال اومدم دیگه نمی خواد بنویسین خسته بودم...!آخه دروغه!

بنویسید او مرد تا بار دیگر زنده شود.... زندگی را ببیند.... زندگی کند....

ایشالا چهلم هم تشریف بیارین....

خوشحال می شم...

یه دعای قشنگم برا روح هممون مرده ها و زندهامون بکنید!یادتون نره ها!

خدایا به همممون پرواز یاد بده!که چجوری شاد باشیم و بخندیم!که چجوری با تو باشیم!

که چجوری عاشق همه چیزای این دنیا و اون دنیا با هم باشیم...

خدایا هنوز هم دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 22:14  توسط باگ  | 

به دلیل فوت ناگهانی نویسنده این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آرامگاهی بیش نیست....

راستی من فوقش یه ۱ هفته دیگه شایدم زود تر دوباره به دنیا میآما جدی نگیرین

راستی اومدم پست بزنم!یه پست طولانی ۳ صفحه شد...

ولی خب بلاگفا جلوشو گرفت!الانم خوشحالم آپ نشد...

بهتر...

ولی به یادش اینا می زنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 19:3  توسط باگ  | 

بابا من هنوز خودم نمی دونم آخه چی قبول میشم آخه!حالا هی بپرسید...

شما فرض کنید برق صنعتی اصفهان

عوض شد میگم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 16:9  توسط باگ 

خوشحالم....

از چی؟

نمی دونم.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 5:54  توسط باگ  | 

ساعت اتاقم کوک نیست...

جند ساعتی عقب مانده...

اوووپس!دیگر نمی چرخد...

زمان ایستاد!باور کردنش سخت است...

فرصت خوبیست...

باید سفر کرد..!

یک گام بیشتر در قلب زمان گذاشت....

انگار صدای تاپ و توپ می آید...

از قلب زمان است..

شاید هم شکسته شدن دیوار های سکوت و خیال...

ما که رفتیم...

اینبار پشت دستان زمان...

می خواهم انگار باور های جدیدی از زیبایی بسازم....

.....

چه راهیست!بس دراز و کوتاه...

راهی سوی ابدیت...

نگاه من کجایی؟! آرام باش...

تو جایی نرو آخر جاده همین جاست....

 

سراب...

نه...

نگاه من کمی آرام تر....

ذره ای دقیق تر....

بهشت همین جاست...

نگاه کن...

باور کن...

خدا همین جاست...

ماه می درخشد...

خورشید می درخشد...

ستاره ها...

چشمان من...

اینجا کجاست؟

اینجا...

من به شوق و یاد باروون زندم و پژمرده نمی شم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 13:9  توسط باگ  | 

دوباره انگار صبح ها قشنگتر شده...

هوا پر از زیبایی...

دلم پر از احساس...

انگار که دری دارد باز می شود سوی آرامش باز...

شکر!

بقول این آهنگه:

هوا امروز بدجوری خوبه....

دل میکوبه باز میونه سینم!

هوا امروز خیلی باحاله...

نمی دونم خوابه یا خیاله...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 5:38  توسط باگ  | 

ساده:دوست دارم هوارتا....

تو:ام.واي

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 22:30  توسط باگ 

لا لا  لا لا لالایی...

شعر شبانه ام!قصه ی کودکی...

خوانده شو برایم...

خدا باید جایی همین اطراف!در یکی از همین کوچه ها گم شده باشد!در یکی از همین روز ها!شاید لابه لای باد و طوفان!در افکارم!یا شاید از جیب دلم در گوشه ای از چمن ها افتاده باشد!

در نگاه آب تصویری از سایه خدا موج می زند!پچ پچ درختان انگار که خدا را خطاب می کتد!

پرنده با خود نامه ای دارد!قاصدک هم!نکند مقصدشان خدا باشد!

آرام پر زنید!من هم می خواهم بیایم ولی پای پیاده ام!کمی آرام تر!

دلم برایش تنگ شده!امشب باید ببینمش!

من را با خود ببرید...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 23:10  توسط باگ  | 

Inja kavir ast

Anjai ke  migooyand khalist az harche ke skoot zibaye shab o rooz ha ra mishekanad!

Ari dar in zamin yekdast che mikhahad bashad joz kharhai ke salhast gooshei neshasteand, mahve tamashaye shabhaye zibaye kavir

Shabhai ke gah por az setare ast o gah gharghe dar noore zibaye mahtab

tapehai az shenhaye ravan!che hese zibaiSt ghaltidan dar zamin khoda

an ham dar zamini ke hich kas barayash marzi nakeshide! Az aval ta akharash yek chiz ast! Hame chiz sade o yek dast vali por az azemat o zibai! Inja jaist ke kasi jorat nemikonad begooyad man baraye khodam kasi hastam! Inja hame yek chizand va an chiz hich ast hich!

Inja sedaye bad miayad

Sedaye bad , sedaye bad

Va gah gale I az shotorhaye sar garden

Va baz sedaye bad miayada

Inja bikaran ast

Inja kavir ast

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 12:18  توسط باگ  | 

اینم لینک:

آسمان آیا سکوت پر ز فریادم شنید؟

بخونیدش....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 22:59  توسط باگ 

گلدون خوابید مثل همیشه!

لا لا لالایی  لا  لا  لالایی  لا لالایی  لا  لا   لالایی...

لآ  لآ  لآ....

لالا لایی لا لا  لالایی... 

خوابم!

آره راست مي گند خيلي كم خواب شدم!نمي تونم بخوابم شايدم نمي خوام كه...

حس مي كنم چشمام گود افتاده....

بذار ناز تر از این بخوابم ای نازنین....

نازنين مگه تو مهربونم نبودي!مگه بهت نميگفتم خدا جون...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 21:56  توسط باگ 

اين خط ها براي عبور است

به كجا را نمي دانم

ولي آدم هايي هستند كه مي خواهند بروند...

شايد بي هدف

شايد هم پر از اميد و آرزو...

من نمي دانم!

تاكسي آن طرف  جاده روي خط ها ايستاده....

شايد آماده ارائه خدمات به اين بنده هاي خدا باشه!

يه ماشين پشت سر او تاكسيه گير كرده...

نه شايدم اون پشت داره بوق مي زنه تا تاكسه راه آ باز كنه آ اين آدما راحت تر بتونند نا آخر راهشونا برن!

آره مثله اينكه خيلي به فكره مردمه!

آخه راننده ماشينه به راننده تاكسيه داره ميگه:

آشغال ده گمشو برو جلو...!

آقای راننده ماشین آقایه تاکسی ران و دیگر دوستان...

شما بفرمایید....

مرسی ما خودمون راه آ بلديم آ می ریم!

آخيش بلاخره رسيدم به پياده رو...

اينجا خيلي بهتره!

قضيه واقعي بود!ولي شما عمق را ببينيد!شايد داستاني باشه از زندگي..!

 

و...

اینم لینک دوس جونمه وبلاگ زده بچه خوبیه آ

وبلاگ دوستم(مسافر) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 14:39  توسط باگ  | 

ای آفرینش بامزه من و تو اگه می خندیم از خنده پر طنین خداست....

خدا تا می تونی بخند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 14:14  توسط باگ  | 

دلم ترانه ای می خواهد

بی صدا مثل سکوت

عمیق رویاها...

برای روح زندانیم!

دلم باز تنها شده....

حتی در این تنهایی..

صدایی نیست...

حتی ملودی بی کران هستی !

دلم می خواهد که بار دیگر زمان می ایستاد...

تا باز صدایی بیاید

از ابر هایی که خبر از فرشته ها دارند... 

یا بادی می وزید و من سوار بر قاصدک های بی خبر...

می وزیدم و

 در نفس فرشته ها گم می شدم...

یا حتی کاش مثل کودکی شاد

هر صبح  بر روی سبزه ها اینقدر بالا و پایین می پریدم

که نه آسمان احساس تنهایی می کرد و نه زمین....

نه حتی دل کوچک خودم!

خدایا من هنوز دوستت دارم!تو هم همینطور؟!

ببخشم بیآ آشتی آخه بی تو زندگی خیلی مسخرست...

بعدا نوشت:جواب به اونی که گفت من از این پست فهمیم که گفتی وایسا دنیا می خوام پیاده شم!اشتباه نکن گفتم وایسا دنیا می خوام سوارت بشم! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:20  توسط باگ  | 

?Where are our dreams
dreams of love and peace
?and who tried to steal our freedom
I want to escape

Look up to the sky
you can see far away from here
so spread your wings and fly far
far from the sun and stars

اضافی نوشت:

اینجا(بلاگم) نیاز به تغییر داره؟!اگه آره بگید؟

خب بگید شاید گوش دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:9  توسط باگ  |