تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید
وای این ماجرا ماله حدود ۱ ماه پیشه! از بسکه من این ماه ها دوست دارم و بهش خیره میشم....! :

خواب دیدم که تنها بودم و شب بودا و بارون می یومد!اونم نزدیکای کوه صفه!ترسناک بود ولی قشنگ!

آسمون را نگاه کرد یه ماه بزرگ داشت! ماه کامل بود بعد شد ۲ تا بعدم شد ۳تا ماه!

تا حالا خواب به این واقعی و صحنه به این با حالی ندیده بودم!(*عکس از خودم* اگه بد شده ببخشید آخه فقط خودم دیده بودمش!)

پست قبلی(برید بخونید)

و

دیشب... :

ساعت ۱۰:۴۵ اینا خوابیدم.... تا اینکه بیدار شدم فکر کردم ساعت ۴ ایناست می خواستم چراغا را روشن نکنم زنگ زدم ۱۱۹ (تلفن گویا) تا وصل شد دقیقا جمله زیرا گفت :

 

 "ساعت نیمه شب است"  

 

کلی ترسناک بود یاده فیلم "روز فرشته" افتادم آخه تو اونم یه همچین جمله هایی می گفت!


خیلی باحال بود فقط ۱ ساعت خوابیده بودم! پست قبلیم که بخونی می تونی نتیجه بگیری سستم درک زمانم بهم خورده یا یکی شبا یواشکی بیدارم می کنه و ....(برداشت آزاد) 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 23:19  توسط باگ  | 

دیروز یه روز بد داشت شروع می شد... نه درسی!نه کار مفیدی!مثلا الان مطالعه آزاد! همش تو فکر! فکرای بیهوده که آزارم میداد!

یه زنگ از دوستم!یه دوست خوب! نتیجش اینکه رفتیم کتابخونه درس بخونیم یه ۲ ساعتیم خونیدیم!اما بقیش را حرف زدیم و ...

یه روز بد با یه دوست خوب شد یه روز خیلی خوب!(البته ماله خوب بودن هوا بود)

به درختا تکیه داده بودیم دیدیم داریم تکون می خوریم! باد که می زد این درختام از خودشون حرکات موزون  در می اوردن! راستی توجهم به درختاییه آینده!بچه درختا یکی ۱۰ ۲۰ سانت بودن در اومد چسبیده بودن به مامان باباهاشن!

کلی خسته اومدم خونه! گذشت!ساهت ۱۰ اینا خوابیدم! ساعت ۲:۳۰ دیگه خوابم نمیومد!

پا شدم!نمی دونم چی بهم میگفت قرآن بخون! به یه آیه باحال رسیدم!تو این مایه ها می شد معنیش!

آیا برابرند آنها که شب را زند نگه می دارند و آیات ما را می خوانند در حالی که سجده و رکوع می کنند!

اینقدر حال کردم!نمی دونم کلا شب با حالی بود! خیلی راحت خوابیدم! می دونی آخه دم خواب با شب حرف زدم و ازش بخاطر آرامش و زیبایی که دار تشکر کردم و تقدیرش کردم

خدایای هر شبم رو تا می تونی زیبا کن!شکرت به خاطر همه چی!

2Mohamad & my GOD

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 5:10  توسط باگ  | 

می دونی می خوام از آزادی بگم!
از یه رویا... رویایه بهشت..!
از همین زندگی که توشیم...!

مشکل اینجاست که از بسکه حرف می زنیم فرصت گوش دادن نداریم..!
یه ذره سکوت! سعی کن اصلا حرف نزنی! فقط نگاه کن!
به هر چیزی رسیدی بگو سلام تو دلت! هیچ صدایی ازت در نیاد!
اگه این کارا کردی!
زندگی همه ما  یه رویاست چه خواب باشیم چه بیدار!
رویا....رویا را ما ساختیم! از بچگی درست و غلط و زشت و زیبا و... را بهمون گفتن!
سکوت که باشه کلی وقط اضافه پیدا می کنی! می تونی رو این مو ضوع فکر کنی!

راحت باش! دنیا بهشته نه جهنم! رویا را تو می سازی!
سلام کن به گل ها به سایه ات رو زمین به ابر آسمون به پرنده ها به خودت تو آینه به نون به تختت به کامپیوتر و خلاصه هر چیزی که دیدی!
اونام بهت سلام میکنن!اگه ساکت باشی می شنوی! اینجوری کلی دوست خوب پیدا می کنی!

                   
                        -×*ارزش هر آدمی به حرفایه نگفته ایست که برای گفتن دارد*×-
+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 21:54  توسط باگ  | 

در ظلمت شب یا سپیدی روز گمشده ای بیش نبودم

صدای نیلبک به گوش می رسید

چشم های براق جغد ها و سوت های تیز خفاش ها و درختان در هم پیچیده و ....

ریشه کرده بود رویایه باغ وحشی در ذهن....

در راه بر شنهای نرم قدم میزدم

بر بال انیدشه های خود با درختان حرف می زدم

له شدن برگ درختان و مردن کرم های ظریف از یادم رفته بود

زیر پایم جاده ی رویاهایم شده بودند سوار بر آنها می رفتم بی آنکه لحظه ای فکر کنم

نور از بین شاخه ها گاه گاه می تابید ولی تاریکی مطلق بود!

سایه او را می دیدم که دوان دوان می رود!

او به نور آخر باغ تنها لکه روشنی نزدیک و نزدیک تر می شد!

نمی خواستم از او عقب بمانم!

ولی او رفت بی آنکه فریاد کرم ها بر خیزد یا خش خش برگ ها...

اوهام من این قصه را را ساخته بود راه من این نبود!

شاید او پرنده بود! من فقط سایه اش را دیدم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 20:16  توسط باگ  | 

چرا گربه....؟!  میو میو میو .... 

تازه از اون ورم هاپ هاپ هاپ ...

اگه صدایه آدم نیاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 0:10  توسط باگ  | 

صبح پشت پنتجره نشسته بودم....

 

قشنگه!خیلی قشنگه....

 

بهمون زیبایی زیر بارون رفتن یا غروب آفتابا دیدن...

گنجیشکا صدام می کردن و مو های خورشید خانم محو تماشام...

 

اما تا حالا کسی از قشنگی صبح برام نگفته بود...!

چرا؟

 

 

پیشنهاد:

 یه روز صبح ساعت ۵:۱۵ اینا پاشو برو رو پشت بوم یا حداقل پنجرت را باز کن و فقط گوش کن و ببین ! هیچی نگو...

اگه حال نکردی پا من!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 22:35  توسط باگ  |