تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید
باز منو به اوج دنیا می بری توکه از تموم دنیا بهتری...

کی می تونه بگه دوست نداره!

تو این شبای بارونی و خیس...

کی می تونه بگه دلتنگ تو نیست!

اشکام و خند هام همش ماله تو...

2MY GOD

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 22:45  توسط باگ 

پا در چشمه آب های آبی خواهم گذاشت....

در دریاچه آسمان شنا خواهم کرد...

با دوستانه سبزم مهربان خواهم بود...

و شروعی دوباره...

و اینبار تنهایه تنها....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 5:57  توسط باگ 

خودم یادم رفته بود...

اما بهش گفتم که دنیا خیلی قشنگه...

هنوز خاطراتش تو ذهنم بود...

خاطره های جیک جیک گنجیشکا و قار قار کلاغا

طلوع خورشد و غرو بشا و ابرا که خورشید طلایشون می کنه

خاطره  های درختا که با هاشون حرف می زدم یا ستار های شب که برام چشمک می زدن

اما خوب بهش گفتم

گفتم که اگه اون عرزش را داره اون ادامه بده!

خوب شد اون رفت! اون عاشق شد!او باید فقط دوست داشته باشه!هر چیزیا!

رفت اما برگشت...

نمی دونم شایدم اتفاقی تو راه به هم رسیدیم!

اما گفت که خیلی زیبا بوده!

رفتم رو پشت بوم!طلوع ا دیدم! ۱۰ دقیقه سکوت و اوج زیبایی!

همه چی یادم اومد!

من همون رویایه زیبا بودم! هستم!باید ادامه بدم!

.

.

.

خوب بگذریم!

شاید من دیگه نیام یا خیلی کم!هر چی که دلم بگه!

پس همیشه خوش باشید و دوستون دارم که باهام

بودینا  و ....

.

.

.

دنیا خیلی قشنگه یکم آروم تر برید!قرار نیست به جایی

برسید!فقط ببینید و بشنوید و لذت ببرید!

ولی آروم!

این جاده آخر نداره مطمئن باش!

بازم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 5:51  توسط باگ  | 

هر چند گریه دار باشه بیا با هم بخندیم!

الان فقط وقته تنفسه ! همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 5:20  توسط باگ 

 

چه کسی می داند سخنان مرا ؟

  خدا از کجا می شنود؟

چه کسی می داند باور های مردم به کجا رفته اند؟

.

.

من از خود بی خبر شدم!

از دریای نور به اعماق تاریک پا گذاشتم...

و حال دست و پا می زنم تا شاید باز  اندکی بالا آیم...

دو سه روزیست باز پرتوهای خورشید را می بینم!

انگار که نزدیکتر شدم!

آموختم که شنا آموختی نیست!

حسیست برای پرواز و رهایی و جاری شدن در آب...

شجاعت می خواهد و حرکت کردن..

اطمینان می حواهد و خود خدا را!

برای رفتن بسویش!

.

....

.......

....

.

دوباره اومدم پشت در...زینگ زینگ...درا باز می کنی!گلم آوردم! گیر ندیا ماله باقچه خودتونه!

و باز می گویم :

....خدایا کمکم کن...دوستت دارم...دوستم داشته باش....عاشقم کن...راحتم کن.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 4:26  توسط باگ  | 

واقعا اگه نمی ترسیدم!

بازم همین طور زندگی می کردم!

مگه ترس شاخ و دم داره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 14:45  توسط باگ 

 

یک شب و یک بی خبر   یک کاغذ و  یک قلم...

اگر امشبم را بی اندیشه طی کنم

نمی دانم فردا چه می شود

نمی دانم که دنیا بر کدامین چرخ می چرخد

 بر قله دیدگان من یا بر برج ذهنم...

نگاهم را بر آسمان می اندازم  از پشت پنجره...

پنجره ای باز به وسعت آسمان...

برای چه باز است نمی دانم

ولی الان دریچه ایست روبه ابرها روبه ماه

ماه ی که انگار جاده ای بسوی آن است...

نورش بر ابرها جلوه کرده...

ولی باز گم می شود انگار که با من بازی دارد...

لحظه ای می آید و لحظه ای محو...

کاغذم پیدا نیست!

فقط نور ستاره ها! هرچشمی را خیره می کند

ولی برای نوشتن کافی نیست!

آسمان با آن سیاهی شب و ابرهای خاکستریش در این هوای سبز و دریایی!

شاید آسمان نباشد  شاید دریایی در آن بالاست و من در اعماق آن!

شاید من پاهایم را سفت بر زمین چسبانده ام!حتی آب هم آن بالاست!

یک نفس عمیق !   دلم نمی خواهد بخوابم!

فکر میکنم ترسی در دل است! برایم مهم نیست!

هجوم افکار شلوغ!

کنکور!

فردا سر حال نیستس نمی تونی درس بخونی

از بقیه عقب می افتی

بچه بدبخت می شی اگه درس نخونی

۶ ساعت کمه!باید ۸ ساعت بشه

نه ۸ ساعتم کمه!

و ....

ماجرا سر درازی دارد نمی ارزد تکرار شود!

باز نگاهم به بیرون از پجره رفت

ابر ها حرکت کرده اند . خانه ها خاموشتر شده اند . شاید شهر خوابید!

ولی چراغ سر کوچه سکوت را در یافته! شب زده نیست! هوشیار است!

و سایه های حفاظ هایه خانیمان از زیر نور چراغ سر کوچه!

واقعا این سایه ها از چه حفاظت می کنند!

نمی دانم!شاید خودشان هم ندانند!

و باز می نشینم و بدون هیچ فکری و کاری!

فقط نفس می کشم و نگاه می کنم و نوازش باد را حس می کنم

و به سکوت گوش می دهم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 14:32  توسط باگ  |