|
مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید
|

مگر بادی وزید
که شاخه های گندم ، در دشت ، چنین آشفته اند....![]()
پسرک (دخترک) به پایین تپه رسید و درخشش نور خورشید ، بر روی خوشه ها...
و آنجا بود که فهمید باید صحنه ای بسازد ، برای تماشاگران آن دورها...
پس دوید...
و در راه با سرود گل ها ، قوت گرفت و با نیروی آزادی
، دویدا و دویدا و دوید...
تا به کوه رسید ، به تحسینش نشست...
لحظه ای سکوت کرد و با صدای خدا ، با زبانی که خدا آفرید ، آواز سکوت
سر داد...![]()
و با ماه همخوانی کرد تا به خواب رفت...![]()
خوابی عمیق مانند یک ماهی ، در اعماق دریاهای روشن...
بر کنار مرجان ها آرام گرفت ...![]()
و شنید صدایی را که می گفت:
غم مخور
در یکی از همین روزهاست که دنیا تغییر خواهد کرد....![]()
TnX 2 Elham
TnX 2 Mohamad
از اون برف قشنگا.
چقد دلم می خواست برم زیر برفا هی قدم بزنم...
اما نه همینجوری بشینم از پشت شیشه نگاه کنم قشنگتره!![]()
نمی دونم....![]()
دل منم الان کلی برفیه!مثل آسمون...کاشکی همرنگ می شد با برفا..
کاشکی...
آهای خدا...![]()
و باران شروع کرد به باریدن...
دلم دریا شد...
ای پسرک کجایی...
نکند در گوشه غارمان تنها نشسته ای....![]()
بیا با هم به کوه برویم و در غار کوچک خود بنشینیم و هیچ نگوییم...
و ارواح خود را رها بگذاریم تا بالاتر روند از آنجایی که ما نشسته ایم...
باز هم راه باقی است...
آنها منتظرند...
بیا برویم...
بیا...
فقط بخاطر آنها...![]()