تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید

مگر بادی وزید

که شاخه های گندم ، در دشت ، چنین آشفته اند....

پسرک (دخترک) به پایین تپه رسید و درخشش نور خورشید ، بر روی خوشه ها...

و آنجا بود که فهمید باید صحنه ای بسازد ، برای تماشاگران آن دورها...

پس دوید...

و در راه با سرود گل ها ، قوت گرفت و با نیروی آزادی ، دویدا و دویدا و دوید...

تا به کوه رسید ، به تحسینش نشست...

لحظه ای سکوت کرد و با صدای خدا ، با زبانی که خدا آفرید ، آواز سکوت سر داد...

و با ماه همخوانی کرد  تا به خواب رفت...

خوابی عمیق مانند یک ماهی ، در اعماق دریاهای روشن...

بر کنار مرجان ها آرام گرفت ...

و شنید صدایی را که می گفت:

غم مخور

   در یکی از همین روزهاست که دنیا تغییر خواهد کرد....

 

TnX 2 Elham

TnX 2 Mohamad

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 21:40  توسط باگ  | 

هی دل می بینی داره برف میآد...

از اون برف قشنگا.چقد دلم می خواست برم زیر برفا هی قدم بزنم...

اما نه همینجوری بشینم از پشت شیشه نگاه کنم قشنگتره!

نمی دونم....

دل منم الان کلی برفیه!مثل آسمون...کاشکی همرنگ می شد با برفا..

کاشکی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 17:20  توسط باگ  | 

کوه صدا زد :

آهای خدا...

و باران شروع کرد به باریدن...

دلم دریا شد...

ای پسرک کجایی...

نکند در گوشه غارمان تنها نشسته ای....

بیا با هم به کوه برویم و در غار کوچک خود بنشینیم و هیچ نگوییم...

و ارواح خود را رها بگذاریم تا بالاتر روند  از آنجایی که ما نشسته ایم...

باز هم راه باقی است...

آنها منتظرند...

بیا برویم...

بیا...

فقط بخاطر آنها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 18:7  توسط باگ  |