تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید

چرا دشوارترین کار در جهان این است

 که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است؟

وبلاگه ۱ ساله ی من و ما ....منم ۱ سالم شدم ...

یه زندگی جدید همسن وبلاگم....

تولدومووووووووووووووووووووووووووووون مبارک!

 ******************

 جاناتان و این آخرین کلماتی بود که بر زبان می آورد:

 در راه عشق عمل کن...

از کتاب جاناتان مرغ دریایی(بخونیدش فوق العادست!)

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 8:8  توسط باگ  | 

باز به افق می نگرم

به راه دوری که طی کردم

به بیماری که از سرزمین کابوس پا به دنیای اشراف زادگان گذاشت!

اشراف زاده ای که امروز گریه می کند از ترس کابوس....

دیگر شبها در خواب باغ را نمی بیند تا درش را بگشاید...

هر دری را باز می کند با ترس دیدن هیولاهای شش دست شش چشم سه پوز! آخر چرا؟!

 

ای جنگجو

تو بر سر راه جادوگران تردیدگر ایستادی

پس چکسی تورا چنین افسون کرده

که از ترس کابوس های شبانه حتی خواب ایستادگی را هم از یاد برده ای....

 

نمی دانم ای چشمان افق نگر...

من نیز روزی به افق نگریستم

و آن لحظه که ماه غروب می کرد و اولین پرنده به نشانه طلوع خورشید پرواز کرد

با خود عهد کردم که روزی کسی مرا ببیند

که غروب می کنم و از آن سوی دیگر روحم طلوع می کند و اولین پرنده ای باشم که ندای نور و خورشید را به هستی می دهم...

 

روز پیروزی فرا رسید ، روزی که چشمانم را باز کردم و در اولین نگاه صبحدم ، آسمان نیلگون بر من سلام کرد!

نمی دانم شاید غرق در شادی پرواز 

خورشید و آسمانی را که بر من درود فرستادند فراموش کردم که اکنون بر بال های شکسته ام اشک می ریزم!

 

آری ای چشمان افق نگر

تو خود مرا اشرافزاده ای جنگجو خواند و من خود را هر چند با بال های شکسته ولی پرنده خواندم!

آیا باز نمی توانم پرواز را یاد بگیرم منی که از هیچی در کابوس پرنده ای آزاد ساختم...

آری... بی شک بال های شکسته پر از دل گرمیست.... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 14:33  توسط باگ  | 

 

بر باریکه طلایی نور خورشید از لایه پرده ها بنگر

بر گردهایی که در نور ، سکوت کهکشان را به همراه دارند

بر گرمایی که از پشت پلکهای بسته احساس می شوند

یک حس گرم همرنگ نارنج های درختان رویاها

و خورشید در این آسمان آبی چشم ها را به خوابی سبک دعوت می کند

با هر نگاه به قلبش چشم ها به ناگاه آرام می گیرند و در آنی به خواب می روند

آری خانه نور او را از بیرون احساس می کند

و تمام ذرات وجود من هر چند خسته باشند گرمای نگاه خدا را حس می کنند

گرمایی حتی لطیف تر از دستان مادر

ای کاش وجودم به واژه ی دوستت دارم تبدیل می شد

و آنگاه چیزی داشتم برای هدیه دادن به خدای مهربانم.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:53  توسط باگ  |