تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود... - یک کنکوری مسافر....





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید
زندگی زیر این درختان چریدن است...

یا دیدن تار عنکبوت بر دیوار باغ....

می درخشد نور خورشید بر روح من انگار...

مورچه ها خفته اند

 بر تکه ای از یک برگ افتاده...

چه ناز خفته اند این ذره های پر آرامش....

راستی مورچه ها بیدار شدندآ ....

.....

و خاطره ای نه چندان زیبا برای شما ولی برا ما....

جاتون خالی تهران بودم ۳ روزی (من و او):

فقط تیتر وگرنه خیلی تولانی می شد:

۱-ایستگاه اتوبوس و دیدن دو هم مدرسه ای سال بالایی

۲-راننده ای با حس لطیف و اتوبوسی پر از عروسک و سر درگمی راننده در انتخاب آهنگ تا ساعت ۳ شب!

۳-رسیدیم تهران

۴-رفتیم خوابگاه دانشگاه تهران....افتضاح و کثیف...ماهی واقعی به دیوار...

۵-رفتیم دانشگاه تهران...خبری نبود....دکتر نیلی...

۶-رفتیم دانشگاه شریف اونجام خبری نبود....دکتر ؟۱! دکتر ؟۲!  دکتر رستگار .... و من شسته شدم

۷-رفتیم خوابگاه شریف...اونجا باحال بود...بچه ها مدرسمون... بچه های باحال....

۸-رفتیم خوابگاه دانشگاه علم و صنعت اونجام خیلی حال داد با دیگر بچه های مدرسمون....خوردن شام دوم....

۹-رفتیم دانشگاه علم و صنعت....

۱۰-رفتیم دانشگاه شریف....دکتر جاهد...دکتر صامتی...

۱۱-رفتیم خوابگاه شریف....شام خوردیم...رفتیم پارک جمشیدیه...باحال بود.... مخصوصا سنگ کاری هایه روی کوه...و سکوت عمیقی که بدون شک هممون حسش کردیم...شک ندارم که هیچکس دلش نمی خواست سکوت شکسته بشه....

۱۲-شغال شدیم(اصطلاح به معنیه:چون زیادی مهمون شده بودیم پیادمون کردند)...۶ تا آیس پک...اصفهان ۱۲۰۰ بود اما نامر ۲۰۰۰ می داد...البته من نصفشا دادما..!

۱۳-برگشتشم خوابگاه شریف ساعت ۱۲:۳۰ شب ... بیچاره نگهبانه را از خواب بیدار کردیم تا درا باز کنه...خوابیدیم...و صبح آخر در شریف...

۱۴-دانشگاه شریف...دکتر جمزاد....دکتر کسایی....موفقیت...دکتر جمزاد....موفقیت واقعیت گرایانه...ریس دانشکده و معاون آموزش.... باز هم همان واقعیت...

۱۵-هیت  اصفهانی سمپادی در تهران...آش شلقلمکار...

۱۶-حرکت بسوی ایستگاه قطار....تابلو سوخته و آتشنشانی با آژیرایه بلندشون....داشتیم سوار مترو می شدیم...

۱۷-شلوغ بود...تا اومدم سوار شم درا بست ... من موندم میونه در.... نامرد درا که باز نمیکرد که...یه لحظه ترسیدما! .... در باز شد با کمک دوستان آشنایان و مسافران عزیز....

۱۸-اومدیم برین ساعت ۱۰:۱۰ .... و بلیط ساعت ۱۰:۳۰....مام بی خیال...

۱۹-ساعت ۱۰:۲۹ ایستگاه قطارا دیدیم...فهمیدیم...باید بدوییمساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم به قطار....هووورااااااااااااااااااااا......

۲۰-با ۴ تا از سال بالایی ها همه تو یه کوپه...از خوبیا و بدیا خوابگاه و رشته و کنکور  گفتیم... از قصه ها و خاطره ها... ۱۲:۳۰ خوابیدیم...۵:۵۰ اصفهان بودیم...و من ۷ خونه بودم....

۲۱-خیلی باحال تر از این تیترا بود و خیلی تلخ تر از شسته شدن ها...ولی بسیار زیبا بود...

۲۲-من یک کنکوری بود هستم ولی نخواهم ماند فقط ۵۰ و اندی روز دیگر...

۲۳-مرسی از دعایی که شب کنکور دارم...همتون دعا کنید...نه برای اینکه شریف قبول شم...

۲۴-برای اینکه خدا اون چیزی را که دوست داره بهم بده و کمک کنه که منم همونا ازش بخواما همونا دوست داشته باشم

۲۵-همتونا دوست دارم....خدایا تو را بیشتر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 12:20  توسط باگ  |