تبليغاتX
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود... - افق...





Powered by WebGozar

مهر 68 تو این ما یه آدم خاص و فوق العاده باحال به دنیا اومد×اگه میشناسیدم با کسب اجازه راضیم بخونید

باز به افق می نگرم

به راه دوری که طی کردم

به بیماری که از سرزمین کابوس پا به دنیای اشراف زادگان گذاشت!

اشراف زاده ای که امروز گریه می کند از ترس کابوس....

دیگر شبها در خواب باغ را نمی بیند تا درش را بگشاید...

هر دری را باز می کند با ترس دیدن هیولاهای شش دست شش چشم سه پوز! آخر چرا؟!

 

ای جنگجو

تو بر سر راه جادوگران تردیدگر ایستادی

پس چکسی تورا چنین افسون کرده

که از ترس کابوس های شبانه حتی خواب ایستادگی را هم از یاد برده ای....

 

نمی دانم ای چشمان افق نگر...

من نیز روزی به افق نگریستم

و آن لحظه که ماه غروب می کرد و اولین پرنده به نشانه طلوع خورشید پرواز کرد

با خود عهد کردم که روزی کسی مرا ببیند

که غروب می کنم و از آن سوی دیگر روحم طلوع می کند و اولین پرنده ای باشم که ندای نور و خورشید را به هستی می دهم...

 

روز پیروزی فرا رسید ، روزی که چشمانم را باز کردم و در اولین نگاه صبحدم ، آسمان نیلگون بر من سلام کرد!

نمی دانم شاید غرق در شادی پرواز 

خورشید و آسمانی را که بر من درود فرستادند فراموش کردم که اکنون بر بال های شکسته ام اشک می ریزم!

 

آری ای چشمان افق نگر

تو خود مرا اشرافزاده ای جنگجو خواند و من خود را هر چند با بال های شکسته ولی پرنده خواندم!

آیا باز نمی توانم پرواز را یاد بگیرم منی که از هیچی در کابوس پرنده ای آزاد ساختم...

آری... بی شک بال های شکسته پر از دل گرمیست.... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 14:33  توسط باگ  |